تأملات روحانی/20 (از سایت کلمه)
مأوای آرامش
شگفتا ز سرپنجه خالقِ مهر که چگونه با استادی بیمثال زخمهای ساخته از طوفان حوادث بر پیکر این ساز نواخت و چگونه نالۀ جانسوز و جانگداز این چنگ خونیندل سر به عرش برآورده، ترانه هجر را به گوش استاد سرود. سرودی نه از سر بیدردی، که از اعماق درد:
با تو از عمقهای وجود خود سخن میگویم،
ای هستی مطلق و ای آرامگاه آرامش،
ای که از فراق تو آرامش نیز بدل به طوفانی زخم خورده از تیر هجر میگردد.
ای گمشدۀ من، ای که در جستجوی من یافت شدی،
ای عشق پنهان من، ای پاسخ بینیاز تمامی نیازهای من؛
ای که از فراق تو، یا که از عدم حس کردن تو واماندهام
و در تلاطم ناآرامیهای درونم همچون مرغی در قفس،
یا که شمعی رو به زوال، آرام و بیصدا در خود میسوزم.
درد هجر تو، یا که دردی غریب در درونم میپیچد
و مفاصل و شرائن قلب و روح پریشانم را زخم میزند.
نمیدانم، آیا دردی بالاتر از ناآرامی هست؟
ولی این را میدانم که در برابر ناتوانی خود به زانو درآمدهام،
این را میدانم که تنها تو حکیم و حاذقی،
میدانم که تیغ و مرهم در دست تو است.
ای عارف شاهنشین، ای که تنهایی از حضور تو میگریزد،
بیا و نزول کن، بیا و اعماق این دل را نظاره کن،
بیا و ویرانه را ببین، ای کاخنشین کوخدوست!
بیا و سریر خود را بر این عمارت ویران بگذار،
بیا که بی تو معماران در بنای این دیر خراب،
جهد بیفایده میکنند و ملازمان تلاش بیثمر!
بیا و ببین که این فریاد از عمق دردها است،
از وجودی دردمند و ناآرام
که هیچ حضوری برای او پاسخ نیست.
ای خدا سخن بگو، نزول فرما، تسخیر کن این آشیانه را،
گرم کن این دل سرمازده محزون را؛
آرام کن این روح سرگردان و زخمی را،
بیرون کن تاریکی فراق را،
سیراب کن این زمین تشنه را!
ای مهربان بگذار بهار حضور تو زمستان سرد و یخزده تنهایی را از وجودی بیمار و دردمند بیرون کند. بگذار ناامیدان افقی از امید حقیقی را تجربه کرده، وجودهای سرد و بیروح گرمای حضور تو را حس کنند. عطا فرما تا حیات تو، موت را احیا کند.
نادر فرد
تولـــد
تصویرها با فریاد، درد شکنجۀ گفتار را
محبت نامیدند
از تن بلور آئینه، شهادت نامی را
پیغام دادند
نه در خیال خاطرهها، بلکه در آغاز خشکیده
اما عشق مادر شد، در علوفه زاری خاموش
چنان زیبا چون بلبلان، در باغهای پر از شکوفه
از باکرهای با تمامی پاکیها
پاداش اعتماد مریم، تا نخستین بوسه را،
بر دستان محبتش زند
چشمهها جوشید، نسیم وزید
خورشید از راه رسید
مسیح در آغوش تبسم، با خون خویش
اشتیاق پر صداقت، برزندگی آدمیان شد
در خانه چراغی، که از رنگ خوابدار
مرگ انتظار را نشان میداد
و امید را دنبال میکرد
شعله زن بدر آمد
با هزاران دردِ شاد
تا حقیقت را در خلوت مسیح، بازیابیم
و در ابدیت پر ستارهاش، گام زنیم.
فاطمه سجادی
بخشش مجانی
هر گاه که گناه میورزیم فکر میکنیم که حتماً باید زمانی بگذرد تا خدا ما را ببخشد. این تصور که خدا میخواهد و میتواند که ما را در همان لحظه ببخشد برای بسیاری از مسیحیان غیرقابل تصور است. آنها فکر میکنند که برای آنکه بخشیده شوند ابتدا باید زمانی خود را در دریایی از احساس تقصیر غرق نمایند و سپس به شیوهای زیبا و با درخواستهای مکرر طلب بخشش کنند. در واقع این حالت یأس و سرکوب خود خیلی بیشتر از گناه، آنها را از خدا دور میگرداند. باور کن که خدا میتواند تو را در همان لحظه ببخشد، او میتواند.
کسی که با اطمینان خاطر و بدون احساس الزام در برابر صلیب مسیح میایستد و یا بدون اعتراف به گناه خود از مقابل آن میگذرد؛ نه تنها خود را فریفته بلکه خدا را دروغگو شمرده است.
عیسی مسیح برای گناهان تمام بشر جان داد. رنج او بر صلیب، آگاهانه و داوطلبانه بود. صلیب او ثابت میکند که او رنج انسانی را رنج خود میدانست. ما مسیح نیستیم و توانایی همدرد شدن ما نیز با دیگران بسیار محدود است. اما بعنوان مسیحیان موظفیم که از کنار درد و رنج برادرمان بیتفاوت نگذریم. شنیدن صدای برادر رنجدیده و همراهی با او همانا شریک شدن در رنجهای مسیح است.
دیتریش بونهوفر
بهترین نصیب
یک مسیحی شاد مردی را که دورهگردِ خرده فروش بود دید و به او گفت: این چه افتخار بزرگی است که انسان نجات یافته باشد. مرد دورهگرد گفت بله درست است اما من چیز دیگری را از این بهتر میدانم. مرد مسیحی با تعجب گفت بهتر از نجات یافتن؟!! و سپس ادامه داد: چه چیزی میتواند وجود داشته باشد که بهتر از نجات یافتن باشد؟ و جواب غیر منتظره مرد دورهگرد این بود: داشتن رابطهای نزدیک با آن کسی که مرا نجات داد.